در پی توافقی میان دو کشور، پرنسس جوان به عنوان عروس صلح راهی سرزمین دشمن شد؛ اما خیلی زود فهمید که آن مراسم، چهرهای پنهان و نگرانکننده دارد که هیچکس دربارهاش سخن نگفته بود.
لوس گیج شده بود. مردی که با شوالیهها آمده بود، حرفهایی زد که لوس رو به فکر فرو برد. وقتی چهرهاش رو دید، همهچی یادش اومد. اون مرد، کسی بود که یه زمانی خیلی براش مهم بود. حالا برگشته بود، با حرفهایی که درد داشت.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سایت رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.