
امید خیلی بی پروا اتاقی را که پنجرهی کوچکی رو به حیاط داشت را برای خودش
برداشت.
من ماندم، مامان و بابا همراه یک اتاق!
بابا خیلی سخاوتمندانه اتاق باقی مانده را به من هدیه کرد.
در اتاق کوچکم را باز میکنم و نگاهم روی تشکی که کنار اتاق پهن است میافتد.
دلم همیشه یک تخت برای خواب میخواست ولی حیف که پول جیبم آنقدر یاری
نمیرساند.
شاید اگر دو ماه پیش بابا عمل نمیشد، میتوانستم صاحب یک تخت باشم اما…
چقدر برای دست و پا کردن یک خانه درست و حسابی زحمت کشیده بودم اما مثل
همیشه این امید بود که گند زد به همه چیز!
بهخاطر یک دختر که ترکش کرد، زندگی خودش و ما را نابود کرد.
اگر آن روز امید آنقدر، زهر مار نمینوشید و تصادف نمیکرد شاید قلب ضعیف
بابا دچار ایست نمیشد.
حتی نمیدانم به چه سختی پول عمل بابا و درمان امید را جور کردم. فقط همین را
میدانم که تا گلو غرق قرض هستیم و برای پرداختش خانوادهام کسی جز من را
ندارند!
اما خدا را شکر که بابا زنده است، امید فعلاً اگر این بی پرواییهایش را فاکتور
بگیریم، خوب است و این برای من همه چیز میتواند باشد!
بی حوصله و خسته شال و مانتویم را در میآورم و با همان تاپ و شلوارم روی
تشکم پهن میشوم.
خستهتر از آن هستم که افکارم بیشتر از این مجال پرواز پیدا کنند. چشمانم رفته،
رفته گرم خواب میشوند…









